تبلیغات
جدایی
تاریخ : جمعه 17 آذر 1391 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : طاها


دلم را برای با تو بودن به دریا زدم وهیچکس غرق شدنم را ندید حتی تو...

نمیدانم ارزش غرق شدن داشتی یانه؟؟؟

اما من غرق شدم انقدر که امروز نفس های زندگیم بس کوتاه است...

حال میفهمم با تو بودن سرابی بیش نبود...

حال هنگام جدایی ماست...

کاش حداقل هنگام غرق شدن دستم را میگرفتی...

نفرینت نمیکنم اما هیچوقت تو را نخواهم بخشید...

پرنده ی رهای من بازنگرد...که آشیانه ات در قلب من ویران شده...




تاریخ : جمعه 17 آذر 1391 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : طاها

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

‍ 

تاریخ : جمعه 17 آذر 1391 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : طاها

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

چه قدر سخته وقتی

تا نفهمه هنوزم دوسش داری ...

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی : گل من باغچه نو مبارک



تاریخ : جمعه 17 آذر 1391 | 09:02 ب.ظ | نویسنده : طاها



تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1391 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : طاها
هــر چـی که خـاطره بود ، جـــلو چشات سوزوندم 
نــــه اشـــک مـــنــو دیـدی ، نـــه بــُغـضـتـو خـوندم 
دیــــــــــــــــدی ایــن دوراهــی مـیـره سمت تباهی 
تــــــــــــو هم با من نموندی ، تو رفیق نیمه راهی ... 


تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1391 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : طاها
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…
تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی
گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟



تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 12:18 ق.ظ | نویسنده : طاها

از کوچه پس کوچه های قلبم روی خاک کویر تو پرسه میزنم .

به کجا خواهم رفت لمس دست تو خواب نیست پلها شکسته است.

شبها آسمان هم دیگر لالایی نخواهد گفت.

افسوس گهواره ام خالیست.

تو به یاد چه کسی نشسته ای؟

جاده تاریک است و کوچه بنبست

 



تاریخ : سه شنبه 6 دی 1390 | 11:51 ب.ظ | نویسنده : طاها


تاریخ : چهارشنبه 16 شهریور 1390 | 06:47 ب.ظ | نویسنده : طاها


سمفونی

  • ساکن